نشستم روی یه نیمکت خالی همون اول پارک. هوا نه سرد بود و نه گرم. لکه های بزرگ ابر توی آسمون، با وزش باد دائم فضا رو تاریک و روشن می کردند و فضای فضایی و ناب و به قول خودمون دو نفره . ساعت چند دقیقه ای از 5 می گذشت اما هنوز نیومده بود. شاخه گل رز بلندی که دستم بود رو گذاشتم روی نیمکت و دست کردم توی جیبم و شکلاتی که براش خریده بودم را آروم لمس کردم.اولین بار بود از نزدیک می دیدمش...داستان "عاشق چشم بسته"نویسنده و خوانش : محمد واعظی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fler avsnitt av داستان شب
Visa alla avsnitt av داستان شبداستان شب med DASTANESHAB finns tillgänglig på flera plattformar. Informationen på denna sida kommer från offentliga podd-flöden.
