یک روز صبح زودنویسنده و خوانش : سیامک احمدیسر گذر زیر بازارچه ، چند قدم جلوتر از سقاخانه ، حجره داشت . مال خودش نبود مال باباش بود. بابا عمرش رو داده به شما . همین چند وقت پیش بود . یک روز صبح زود از رختخوابش بلند نشد . داخل حیاط نرفت. دست و صورتشو توی آب یخ زده حوض نشست. بهش گفتم بابا ! آب حوض یخ زده . سرده...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Fler avsnitt av داستان شب
Visa alla avsnitt av داستان شبداستان شب med DASTANESHAB finns tillgänglig på flera plattformar. Informationen på denna sida kommer från offentliga podd-flöden.
